محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
55
مخزن الأدويه ( دائرة المعارف خوردنيها و داروهاى پزشكى سنتى ايران ) ( فارسى )
اشتراك دارد * تصعيق * آميختن شراب با آب است * تصعيد * آنچه به آتش اجزاى آن را صعود فرمايند لطيف آن را اخذ كنند * تعليق اويختن چيزى بكردن و بسائر اعضا * تغه يعني بىمزه و مراد طعمى است كه نه لذيذ باشد * تكريه و تاثير آن ترطيب و تليين و ارخاء بسيار و توليد بلغم باشد * تكرج بفارسي پادر كويند و آن متغير شدن طعم است يا بو يا هر دو * تكليس بمعني صاروج كردن و سوختن چيز و سيراب نمودن و بهره برداشتن آمده و مراد از ان مهيا ساختن بعضى ادويه است به جهت نفوذ و سرعت تاثير و رفع كردن ثقل و كثافت آن خواه باحراق باشد و يا به عمل ديكر * حرف الثاء * ثفيل يعني كران و بمعني كران آمدن بر طبع كه دير فعل بود و سريع الزوال نباشد * ثمربا و نبات است مثل خوشهء ميوه و امثال آن * ثمتش لغت يوناني است و مراد از ان هرچه از نباتات ما بين درخت و كياه باشد * حرف الجيم * جبر كسر عضو شكسته را بستن است * جرله بر راء مهمله زمين سنكك لاخ * جريش نيم كوفته كه بلغور نامند * جفاف خشك و خشكي * جمد بفتح اول و ثاني آب كرد آمده و جمع شده و بسته شده از سردى و نيز جزو چيز را نامند * حرف الحاء * حامض يعني ترش * حاد بمعني قند است و آن مركب از تلخي و حرافت است و فعل آن مثل افعال اجزاى آن است * حب آنچه در ثمر بارز و بىغلاف باشد مثل كندم و جو * حريف يعني كزنده كه اجزاى آن در زبان فرو رود و بسيار بكزد و تفريق اجزاى آن نمايد * حشيش كياه خشك و شبيه به خشك شده و كويند مخصوص نباتى است كه بر روى زمين پهن نبوده يا ساق باشد و به حد ثمنش نرسد * حكاكه آنچه از سائيدن دو چيز جدا شود * حلاق سترندهء موى * حلو * يعنى شيرين و هرچه زبان را منبسط سازد و اندك حرارت در ان احداث كند و لذيذ باشد شيرين نامند * حليب شيرهء تخمها و غير آن و شير تازه دوشيده است * حمل بار نباتات است اعم از ثمر و مشابه ثمر * حمول اعم از ثمر و مشابه ثمر است * حرف الخاء خائز آنچه اجزاء خلط را بهم آورد و غليظ كرداند * خرء سركين طيور و غيرها است * خفيف بمعني سبك و آنچه بر لبع احتمال آن آسان بود و سريع الزوال باشد * خلع بيرون رفتن سر استخوان از مكان خود * خلعلع اسم ضبع است * خليع سست * خمل * بمعني پرز است و در ادويه هرچه شبيه بپرز بر سطح ظاهر آن باشد مانند آنچه بر روى به مىباشد * حرف الدال * * دابق آنچه به جهت لزوجت كثيفهء خود بدست بچسبد مثل دبق * دسم هرچه زبان و غير آن را نرم سازد و اجزاى آن را منبسط سازد بي احداث حرارت و بفارسي چرب نامند * دلوك بمعني ماليدن است و مراد از ان آنچه از سنونات بانكشت بردند ان و غير آن بمالند * دواى غذائى آنكه تاثير كيفيت آن زياده بر تاثير كميت و مادهء آن باشد * دوائي سمي آنكه بكيفيت تاثير آن موافق مزاج نبود و بالخاصيت كشنده باشد مثل افيون * دوائى مطلق آنكه تاثير بكيفيت كند و جزو بدن نشود * دهني آنكه در جسم او چربى موجود باشد و باعث اشتعال او كردد مثل مغزها و تخمها و چوب صندل ابيض و ديردار و عود هندى و مانند اينها * حرف الذال * ذرور آنچه سائيدهء بي مائعي بر عضو بمالند و يا بپاشند * ذفر بدبوئى * ذو الخاصية آنچه تاثير به صورت نوعيه خود كند اعم از آنكه ترياق باشد يا زهر * حرف الراء * رادع آنچه مواد را مانع ريختن بعضو شده اعضا را قابل ورود آن نسازد و ردع مقابل جذب است * رجيع نضلهء هضم اول انسان است * رخص بفتح اول و ثاني بنازپرورده و در ادويه هرچه نازك و زودشكن باشد * رخو نرم و سست * ردي الكيموس آنچه از ان اخلاظ غير معتدل القوام و الكيفية متكون شود * رزين آرميده و مرد پربار و در ادويه آنچه در متانت و سنكيني و خوش جوهرى تمام باشد * رسوب تهنشين مايعات و آنچه در مايعات اندازند و بر روى آب